گاهی نمی شود...
آخر شهریور قرار بود بریم مشهد .اسم مشهد که می یاد یه احساس خاص به آدم دست می ده .همش تو رویای رفتن به حرم امام رضا به سر می بری .یاد گنبد طلا وکبوترهای حرم یاد پنجره فولاد -صحن سقا خونه -زمزمه های عاشقونه ودردو دل با حضرت همش خاطره انگیزه و اگه آدم هر سال هم بره مشهد باز هم از عطشش چیزی کم نمی شه . حکایت ما هم همین بود .قرار ها گذاشته شده بود و من به سختی توانستم جایی نزدیک حرم بگیرم .ظهر پنجشنبه بعد از اینکه رضا از سر کار برمی گشت قرار بود راه بیفتیم من همه وسایل را آماده کرده بودم ومنتظر بودم ساعت 3 رضا پیداش شد من با عجله گفتم سریع وسایل را بچین تو ماشین .رضا گفت فعلا بشین باهات کار دارم .دلم ریخت گفتم حتما یه خبری شده ،بعد از یه مکث طولانی گفت که همکارم که رییس صندوق بوده جابجا شده ومن را قراره بذارن به جاش اگه برم مرخصی این پست را به کسی دیگه می دن من الان مجبورم بمونم .بی اختیار اشکام می ریخت گاهی نمی شود به همین راحتی .حالا می فهمیدم که می گفتن امام رضا باید بطلبه یعنی چی .شاید اون روز بیشتر از 10بار به حرم امام رضا زنگ زدم وگریه کردم .
(05112003304)زائر گرامی پس از عرض سلام به محضر مبارک حضرت امام رضا (ع)به روضه منوره مرتبط خواهید شد.اللهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی...............


گاهی نمی شود...
